حدس موقعیت ^_^ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:48
دقیقا وسط سالن بی بی نشسته م. بابا بزرگ سمت راست من اما کمی با فاصله، یه گوشه نشسته ن و با لحنی زیبا قرآن تلاوت می کنن. داداشی تو آشپزخونه، ایستاده در کنار اجاق گاز از طریق لیست موسیقیِ گوشی شون، با صدای رسا در حال همراهی و هم خوانی با خواننده ی ناشناس و در موقعیت دم کردن قهوه ن. منم گوشی به دست به ...
عشق من - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:48
معرفی می کنم کوچولویِ خیالی من :دی داره به مامنش فکر میکنه! ^_^ بعد از پس گرفتن فسقل از یه خانم (کلیک) --_-- +کامنتدونی بازه! +لباتون همیشه خندون اینجوری ← : )
کار اداری خر است -_- - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:48
از دیروزه که به فکر هوشمند کردن کارتای ملی مونیم. دیروز که اومدیم اداره پست مرکزی، سیستما خراب بود گفتن فردا بیاین درست میشه. بر گشتیم خونه. امروزم از ساعت هفت و نیم اینجاییم و بازم میگن سیستما خرابه شاید وصل بشه. +همین الان ( ۰۹:۴۵ )اعلام کردن دیگه وصل نمیشه! -_- آخه این چه وضعشه؟ از هر چی کار ادار...
همه امیدم تویی... - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:48
به توکل نام اعظمت...------------اگر تنهاترین تنهاها شوم،باز تو هستی!آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!ای عزیز ماندنی!ای نابِ سخت یاب!تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!ای خوب خواستنی!اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییمو از توبرای همسایه مان که نان ما را ...
مرگ... همین قدر به ما نزدیکه! - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 3:32
دیشب کلی با عزیز سوژه شده تو پست قبل گفتیم و خندیدیم. از اینکه چرا انقدر خلاصه و خسته طور پیام داده! بهش گفتم شاید یکی از اجدادمون رگ و ریشه ش به جایی غیر از مشهد و حومه برگرده که گفت بعید میدونه! گفتم چرا لابد تو نمیدونی گفت نح مطمئنه! (این همه اطمینان رو از کجا آورده خدا عالمه) امروز زودتر از روز
گاهی وقتا رفتن گزینه ی آخر نیست! شاید مرگ... شاید! - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 12:13
کاش می شد جلوی رفتنشو گرفت. کاش می شد از رفتن منصرفش کرد. کاش می شد بیشتر بهش اصرار کرد و بهش گفت: "نرو لا مصب... نرو... بری دلتنگت میشم! رفتی و دلتنگت بشم دیگه منو نمی بینیا! اگه بری و فشار دلتنگی روم زیاد بشه و قلبم... " آخ قلبم... کاش از احوالات الانم با خبر بودی! یعنی اگه میدونستی، برات فرقی هم
شَلَم شوربا :| - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 8:10
xa0ساعت یک نیمه شب با پدری صحبت کردم. اولش هی صدا و تصویر قطع میشد چرا که نت نجف ضعیف بود. کمی با هم چت کردیم و دوباره بهشون زنگیدم. دلم براشون تنگ شده بود ولی بیشتر دلم هواییِ اون چفیه ای شده بود که قراره به من برسونن ^_^ چند سال پیش که رفته بودن، از کربلا چفیه ای خریداری کردن و اونو همه جا طواف دا...
ترسِ دوست داشتنی! - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 8:10
همیشه از اینجای زندگی، از این مرحله از زندگی می ترسیدم. میدونم خیلی طبیعیه ولی نمی تونم این وضع رو تاب بیارم! برام سخته ولی عاشقانه دوسش دارم نه واسه خودم واسه طرفم. وقتی نوزادیم، ما رو با وسواس زیاد میبرن حموم و تمیزمون می کنن. برامون قصه میگن و آروم سر و بدنمونو میشورن. لباس زیبا به تنمون می کنن و
تصور شما! - تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 3:09
سلام. هجده و مین روز از چهار اُمین ماه یک هزار و سیصد و نود و شش تون مبارک ^_^ +مثل این فیلمای کره ای شده خخخخ خب بریم سرِ اصل مطلب :دی میشه لطفا بگید منو چطور آدمی میدونید؟ تصورتون از من چیه؟ لطفا فقط تعریف نکنید که تعریفی نیستم خخخخ [می تونم حدس بزنم نظر یه نفر در مورد این یک خط چی میتونه باشه :|
تو کیستی؟؟ +یک عدد فایل صوتی : ) - تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 3:09
تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم . تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ من از کجا سر ر
اون پشت چه خبره؟ :| - تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 3:09
خیلی حوصله م سر رفته.. به بهانه ای سری به نظرات خصوصی وبلاگم زدم! عجب دنیایی نهفته ست در پسِ این وبلاگ ها! +وقتی عنوانو انتخاب می کردم یاد معاون دوره دبیرستانم افتادم :/ +قالب جدید چطوره؟ ^_^ کار حوا جونمه *_*
به کمک تون نیاز دارم! + 200 تایی شد - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:57
سلام. فرشامون خشک شده ولی نمیدونم این خطوط و لکه های زرد واسه چیه؟ با اینکه دو بار شسته شدن و و دیشبم شامپو فرش کشیدم ولی بازم این لکه هارو فرشا معلومن! کسی میدونه مشکلش چیه؟ رو عکس کلیک کنید تا اندازه واقعی تصویر رو ببینید! +عخــــــــــــــی ^_^ این دویست و مین مطلبه وبلاگمه! اوه اوه اوه چه همه پس...
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق... ثبت است بر جریده عالم دوام ما - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:57
«راما کریشنا» عشق را در غالب دوست داشتن دیگران می داند و می گوید: روزی جوان ثروتمندی نزد استادم آمد و گفت: عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیکویی داشته باشم. استادم مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می بینی؟ مرد گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بیچاره اونی که ندیده کربلاتو - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 8:03
دلم گرفته.دوباره مراسم دیشب به امروز صبح کشیده شد و همه اومدن تا از نزدیک مسافرمونو ببینن و دعاها و خواسته های جامانده رو بازگو کنن. مهم نیست بقیه چی گفتن و بابایی در جوابشون به شوخی چیا گفتن؛ مهم حرف بابابزرگ بود ک باعث شد جمعمون سکوتی طولانی رو تحمل کنن و ابروهایی بود که در هم قفل شده بودن و اصلا
راز ماندگار شدن؟ - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 8:03
کوه پرسید ز رود زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟ گفت: در رفتنِ من کوه پرسید: و من؟ گفت در ماندنِ تو بلبلی گفت: و من؟ خنده ای کرد و گفت: در غزل خوانی تو آه از آن آبادی که در آن کوه رَوَد رود مرداب شود و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر من و تو،بلبل و کوه و رودیم راز ماندن جز،
منِ خدا! - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 8:03
گفتم : خدایا از همه دلگیرم گفت : حتی از من؟ گفتم : خدایا دلم را ربودند! گفت : پیش از من؟ گفتم : خدایا نگران روزیم گفت : آن با من گفتم : خدایا خیلی تنهام گفت : تنها تر از من؟ گفتم : خدایا درون قلبم خالیست گفت : پر کن از عشق من گفتم : خدایا دست نیاز دارم گفت : بگیر دست من گفتم : خدایا خیلی دوری گفت :
خدایا منو بُکُش! :| - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 8:03
دوستی بهم پیام داده که کتاب فلان چیه و چه رنگیه؟ بهش اس دادم که اینه و جلدشم زرده! در جوابم میگه زرد چه رنگیه؟ +من:xa0 -_-xa0 :/xa0 :| o_0 میگم زردِ خورشیدی! خدایا اشتباه شد! اونو بکش! :دی
کنکوری ها بشتابید! - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 8:03
به توکل نام اعظمت...------------اگر تنهاترین تنهاها شوم،باز تو هستی!آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!ای عزیز ماندنی!ای نابِ سخت یاب!تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!ای خوب خواستنی!اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفرینت می گشاییمو از توبرای همسایه مان که نان ما را
پنجشنبه طوری - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 8:03
خداروشکر آش پشت پای بابایی رو هم به سلامتی دادیم و جمع شد. بلاخره دیشب دلم رضا داد تا باهاشون از طریق ایمو حرف بزنم. هر بار که تماس می گرفتن به بهانه هایی از صحبت کردن باهاشون در می رفتم. نمیدونم چه مرگم شده بود! ولی وقتی صورتشونو دیدم، انگاری که مثل همیشه رو مبل مخصوص خودشون نشسته باشن، شروع کردم ب
پنجشنبه طوری (۲) - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 8:03
عصر پنجشنبه (۱۳۹۶/۰۴/۱۵)xa0 با خانواده تو حیاط بی بی فرشامونو شستیم. این پیشنهاد من بود، چرا که بابایی نیستن و اینطوری به دلایلی راحت تر می تونستیم کارا رو مدیریت کنیم :دی منو آبجی خانم چتکه (فرچه :دی) می کشیدیم و خان داداش پارو می کرد، اون یکی داداشم م تو کار تدارکات و همچنین از زیر کار در رفتن بود...