سلفی با چاشنی جایزه
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 21:13
+یکی از دخترا یه اخلاقی که داره اینه که توی خیابون هر چند قدمی که از تو فاصله داشته باشه (چه جلوتر باشی و چه عقب تر) از هر کجا تو رو ببینه، به سمتت پرواز کنه و محکم تو رو در آغوش می گیره. اینکه میگم به سمتت پرواز می کنه نه اینکه بال و پر داشته باشه و اینا :دی منظورم اینه که اصلا جلوشو نگاه نمی کنه و...
حال نسبتا خوب
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 7:50
بازوی دست چپم به خاطر واکسنی که دیروز زدم به شدت درد می کنه و به طوری که حتی نمی تونم یه قندونو اینور و اونور کنم. این درد از وقتی بیشتر شد که به خیال خام فکر می کردم دستم خوب شده و از صبح شروع کردم به تمیزکاری آشپزخونه و اتاقم. عملا شده بودم یه دختر حرف گوش کن برای مامانم که اینورو میسابیدم، اونورو...
خدایا! رحمی!
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 7:50
امروز یکی از بچه ها به همراه مادرش با چشم ورم کرده اومده بود مهد. مدیرمون از علتش می پرسه که مامانش میگه حساسیت گرفته و دونه روی چشمشو دستکاری کرده و ترکیده. دستشو گرفتم و بردمش تو کلاس که خانم ه (مدیر) دستور داد برش گردونم! o_0 اومد جلوش ایستاد و بلیزشو داد بالا و واویلا -_- روی شکمش دونه های قرمز ...
پنجشنبه صبح
-
تاریخ: 1396/10/28 ساعت: 22:15
آخرین واکسنی که زدم فکر می کنم هپاتیتِ نمی دونم نوع چند بود که چند سال پیش زدم ولی از آخرین مراجعه ای که به مرکز بهداشت دیوار به دیوار خونمون داشتم دو ماهه پیش بود که برای تکمیل پرونده ی مادرم مجبور شدم برم و اونجا قد و وزنمو کنترل کنن + چند سوال روانشناسی و تغذیه ای و غیرو ذالک :| چند هفته پیش دلژی...
جشنِ چی کشکِ چی
-
تاریخ: 1396/10/28 ساعت: 5:10
یکی نیست بگه وقتی بودجه ی کافی ندارین، فضای مناسبی ندارین و تعداد صندلی هاتون کمه و مدیریت درستی از برگزاری جشن سرتون نمیشه چه اجباریه جشن بگیرین و در جواب اعتراضات حضار فقط یک کلمه رو پُتک کنید و تو سرشون بزنید و هی بگید "هماهنگ نشد" + اینم از جشنی که از طرف شهرداری برگزار بشه :/ ++ وقتی برگشتیم مد...
همین.
-
تاریخ: 1396/10/28 ساعت: 5:10
دلم از بی فکری بعضی از آدما گرفته.
دور ریختنی
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 21:41
بلاخره یه روزی این دندون لق رو می کَنم و می ندازمش دور!
می تونی با لهجه و گویش منطقه و استان خودت حرف بزنی؟
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 21:41
لطفا لطفا لطفا برای لهجه و گویش هر منطقه و استانی ارزش و احترام قائل باشین. مرسی اه :/ + خواستم از خاطرات امروزم براتون بگم ولی ولی این یه مورد چند روزیه که خیلی اذیتم می کنه :/ مخصوصا از طرف همشهریام :/ --__--
آمین گوی تو بودن.
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 21:41
تقریبا یه ربع بیست دقیقه ای به تایم خدانگهداری بچه ها مونده بود. روی یه نیمکتی نشستم و برای بچه ها قصه و شعر از روی کتاب داستاناشون می خوندم. یه لحظه از خوندن دست کشیدم و سرمو بالا گرفتم که دیدم خیلی معصومانه زل زدن به من. نمیدونم اسمش چیه ولی یه لحظه حس کردم الان وقتشه. کتابو بستم و به بچه ها گفتم ...
کتابی خوشمزه و شیرین از نوع " آبنبات هل دار "
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 21:41
امروز گرفتم.xa0 در وصف این کتاب همین یه جمله ی پشت کتاب کافی ست تا مخاطب جذب یک کتابِ داستانِ طنز بشه: " هنگام مطالعه با صدای آهسته بخندید، همسایه ها خوابیده اند. " داستان در مورد یه خانواده ی بجنوردیه که " محسن" پسر کوچک خانواده روایتگر و نقش اصلی و در کل طناز ماجراست.xa0 + بخونید. ضرر نمی کنید : )...
رفتم حرم و پیچ و مهره های روحمو که این چند وقت کمی زنگ زده بود و صداش در اومده بود رو، یه روغن کاری کردم که برای چند روز یا حداقل چند هفته کوکِ کوک باقی بمونه
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 14:08
دعاگوی همه ی بزرگواران بودم.xa0 ان شاءالله قسمت و روزی خودتون بشه : )
کو تا تولد!
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 14:08
همین دیگه.xa0 چند روز پیش می خواستم یه کیف دستی بخرم ولی هر چی گشتم چیزی باب میلم پیدا نکردم. اون مدلایی رو هم که پسند می کردم یا رنگ دلخواهمو نداشتن یا گرون بودن و وسعم نمی رسید تا اینکه به پیشنهاد مامان خانمی مبنی بر اینکه نخ قیطون (مکرومه) بخریم و ایشون برام ببافن. آما... آما از اونجایی که دو روز...
بلاخره اگه برف نباره و نیاد این آلودگی هواست که مدارس و امثالهم رو تعطیل می کنه.
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 14:08
۷:۲۳ دقیقه ی صبحه. تازه از خواب بیدار شدم. البته با صدای رشید پور از خواب پریدم. آخه هر روز صبح، ساعت هفت بیدار میشم و قبل از اینکه ماگمو از آب جوش پر کنم و بشینم دونه دونه خرما بچپونم تو دهنم تی وی رو روشن می کنم. ولی امروز خان داداش نشسته کنار بخاری و لیوانشو از آب جوش پر کرده و دونه دونه خرما می ...
رفتم حرم و پیچ و مهره های روحمو که این چند وقت کمی ناخوش بود، یه روغن کاری کردم که برای چند روز یا حداقل چند هفته کوکِ کوک باقی بمونه
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 21:59
دعاگوی همه ی بزرگواران بودم.xa0 ان شاءالله قسمت و روزی خودتون بشه : )
نشین جانم! نشین!
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 21:59
کی گفته یه کودک ده دوازده ساله حق نداره توی اتوبوس روی صندلی بشینه و باید جاشو بده به شُمای مسن؟ کی گفته یه کودک ده دوازده ساله حق نداره توی اتوبوس روی صندلی بشینه و باید شمای جوان بشینید؟ بخدا این هام توان ایستادن ندارن.xa0 دختره جلوی چشام تو اتوبوس انقدر این پا و اون پا کرد که آخر سر از زور ضعف رو...
واقعا چرا؟!
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 2:22
همینم مونده فقط این فسقلی بهم گیر بده که چرا انقدر چای می خورم -_-xa0 یه چیز دیگه م گفت که نمیشه اینجا بازگو کرد :|
آروم بودم!
-
تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 2:22
۱- میگفت:xa0 پسرم اخلاق و رفتارش به خانواده شوهرم رفته. انقدر شیطونه که یه روزی که خواهرم تازه از حمام بر گشته بوده و انواع و اقسام لوسیون و کرم و روغن و لاک و فلان جلوش پهن کرده بوده تا استعمال کنه و به بدنش بزنه سینا میره تو اتاقشو با فاصله میشینه و به خاله و کارهای خاله نگاه می کنه. خودمم با فامی...
سیبزمینی هامون تموم شده یه دونه قرضی میدی؟
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 7:33
مثل هفته گذشته، گوشه ی دنجم نشسته بودم و برنامه های هفته پیش رو تو دفترچه های بچه ها می چسبوندم. غیر از چسبکاری باید آخر دفترچه ها رو هم نگاه کنم ببینم مادرای گل دخترا و گل پسرامون نامه ای، یادداشتی چیزی نوشتن یا نه. دفترچه ی اول، دوم، سوم، پنجم و... سفید بودن و چیزی یادداشت نشده بود. تا اینکه نوبت ...
نخندین! فقط به عمق فاجعه پی ببرید.
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 7:33
آکولات چیست؟ همون شکلات است اما به زبان الیاس شش ساله!
صبحانه از نوع تعریف.. حواسم به کامنتدونی نبود، الان بازه! :|
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 7:33
یه وقتایی تو انقددددر خودتو نمی بینی و دستِ کم می گیری که وقتی یه نفر استعدادتو میبینه و ازت تعریف می کنه به خودت میای میگی آره راستم میگه. این من بودم؟xa0 + کلاه شالمو بعلاوه ی دستکشایی رو که خودم به کمک مادر خانمی بافتم رو دیده و از تعجب دهنش باز مونده بود که من چقدر هنرمندم ✌ اصن باید تیتر رو عوض...