به صرف یه دسر خوشمزه برای مهمونی هاتون :دی
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:45
"سان شاین" هستن ایشون یه دسر خوشمزه با ظاهری زیبا خیلیم راحت درست میشه مواد اولیه شم ارزون و بصرفه ست، چیز خاصی نداره xa0 ژله در سه رنگ بستنی میهن (من موزی استفاده کردم) و خامه قنادی شوکو رول، ترافل
دیروز نوشت
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:45
هیچ هدیه ای جز کتاب نمی تونه انقدر منو خوشحال کنه مخصوصا اگر کتابی باشه که مدت هاست دنبالش بودم و در حسرت خریدشxa0 آواره ترین بودم! :| (کتاب دختری در قطار) دیشب بعد از اینکه از حرم برگشتم رفتم خونه مام
شمسه (یک شونزدهم)
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
بی دقتی تا چه حد آخه بازم همون ایرادای قبل سخته خیلیم سخت و گیج کننده ست خودم وقتی نگاه می کنم (قبل از موعد) چیزی متوجه نمیشم اما همین که میبرم پیش استاد، با نگاه اول میگن اینجا یا اونجاش به کلیت
حداقل بند آخرو بخونید : )
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
فردا جشن سه ماهه داریم، که بچه هامون نشون بدن این چند وقته چیا یاد گرفتن و انگاری توی همه مهدا رسمه! قرار بود اول دی بگیریم ولی سالن پیدا نمی شد یا اینکه برنامه های مدیرمون توی اون روزایی که سالن اوک
گذری بر جشن دیروز/چون حاوی مقادیری :دی عکس میباشد، صلاح دونستم رمزی باشه) رمز سال تولدم به میلادی :دی
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
قلب شکسته
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
هانیه یکی از چند دختر با محبت کلاسمه توی کلاسم دو تا هانیه دارم یکی ساداته و دیگری عام منظور من دومیه ست مامانش مریضه :'( توی خونه ایم که مادر مریض باشه وضع مشخصه :'( خدایا تو رو به پهلوی شکسته مادر با اون لحظه ای که بین در و دیوار بودن به اشکهای غریبانه علی قسمت میدم هیچ مادری در بستر بیماری نباشه ...
بالا سمت راست پنل مدیریت ^_^
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
رو به روی میز نوری دست سازم نشستم. یعنی چراغ قوه گوشیمو روشن کردم و گذاشتم زیر شیشه میز عسلی و برگه هامم روی شیشه و واگیره به واگیره پیش میرم. حس خوبیه ولی نور چراغ قوه اذیتم می کنه. هر واگیره رو که
عاشقانه اول صبحی
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضبآلود به من کرد نگاه سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال
ناهار فردا رو کجا نقد کنیم؟ : )
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
امروز روز خوبی بود به نسبت روزای شلوغ پلوغ دیگه هفت و ده دقیقه بیدار شدم و صبونه خوردم و بعدم هشت و ربع/بیست دقیقه زدم بیرون وقتی رسیدم مهد تعداد کمی از کوچولوهام اومده بودن از شب قبل پاهام درد می کر
.
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست + مگه من حرفی از رفتن زدم؟؟؟؟ اینجا حسب و حال محبوبه شب نوشته میشه دوست عزیز
سوال : )))))
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
چرا بچه های کوچولو باورشون نمیشه ما آدم بزرگام مامان داریم؟ +این چندمین باره که از مامانم حرف زدم و بچه ها یکی یکی پرسیدن خانم مگه شما مامان دارین؟
صبر بایدت...
-
تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 3:12
امروز بعدازظهر دو دسته خانواده دیدم یکی اونایی که زبانشون به تشکر و قدردانی باز شد و دسته دیگه اونایی که نگاه طلبکارانه بهت دارن و اینکه خودت میدونی وظیفه تو انجام میدی به کنار، اونام یه تشکر و خشک و
سه شنبه
-
تاریخ: 1397/9/6 ساعت: 18:59
سه شنبه مراسم سوگواری داریم. قراره بچه هامون نماهنگا و نمایشی که توی این یه ماه باهاشون کار کردیم، جلوی مامان باباهاشون بخونن و اجرا کنن. امروز خیلی شور و اشتیاق داشتن واسه اون روز. یکی از دخترام می
قرمه نطلبیده
-
تاریخ: 1397/9/6 ساعت: 18:59
توی اتوبوس بودم که مامان زنگ زدن، کجایی؟ گفتم فلان جا میگم چایxa0 میگن قرمه سبزی کور از خدا چی می خواست دو چشم بینا. + چقدر امروز خوب بود. هم مهد هم کلاس تذهیب خدایا شکرت. لطفا واسه فردا و مراسم و اجرای بچه ها دعا کنید. میدونم که نباید زیاد پر توقع باشیم ولی خب بازم دوست داریم بهترین اجرا رو داشته ب...
سه شنبه ۲ : )
-
تاریخ: 1397/9/6 ساعت: 18:59
چند روز پیش عکس پروفشونو عوض کرده بودن. قبلی رو یادم نیست ولی این دفعه عکس نوشته گذاشته بودن که "دست خدا دیدنی نیست! حس کردنیه." و ما امروز همگی متوجه و شاهد این دستِ پنهانِ یاری رسان خدا بودیم. تا د
ضامن چشمان آهوها...
-
تاریخ: 1397/9/6 ساعت: 18:59
آقا به دادم میرسی؟ #تسلیت.
هر کی فحش بده، الهی سوسک بشه : ))
-
تاریخ: 1397/9/6 ساعت: 18:59
پیام داده "حلالت نمی کنم"!!! برگرد. xa0-_- اَی خِدا.. اسمشو بگم برید سرش بریزید (البته منظور سر وبشه نه خودش :دی) تا می خوره بزنیدش؟ هوم؟؟xa0 سلام. احوالات گرام؟ قالب چطوره؟
پنجشنبه نوشت
-
تاریخ: 1397/9/6 ساعت: 18:59
میدونم در حق خوانش این کتاب کوتاهی کردم. کتابی که به جد میگم وقتی دست می گرفتم دوست نداشتم برای لحظه ای زمین بذارمش. شده بود کتاب اتوبوسی من! حالا چرا اتوبوسی؟ به این خاطر که توی اتوبوس زمان بیشتری ب
هنگیده!
-
تاریخ: 1397/9/6 ساعت: 18:59
قشنگ هنگیدم :| هفته پیش استادم میگفت خشن می کشم. یعنی نوک برگ هام زیادی تیزن این دفعه با وسواس بیشتری شروع کردم به طرح زدن خودم تا حدودی راضیم ولی xa0مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید و اینا
خدایا! صبر
-
تاریخ: 1397/9/6 ساعت: 18:59
تقریبا دو هفته پیش دومین جلسه اولیا و مربیان رو با حضور جمعی از والدین نوگلامون برگزار کردیم. با اینکه نامه فرستاده بودیم و توی کانال تلگرامی اطلاع رسانی کرده بودیم که لطفا اگر آینده فرزندتون براتون