خرید بک لینک


چهارشنبه عروسیِ پسر داییمه. نه! داداشیم، که تنها شش ساعت از من کوچکتره : )

دوست نداشتم واسه مجلسش لباس بخرم ولی با اصرارای بقیه کوتاه اومدم و یه پیرهن خریدم.

قشنگه ^_^ ساده اما شیک : )

به دلایل منکراتی عکسشو نمیذارم :دی


امروز با مامان خانم و خواهرمو یسنا خانوم رفتیم بازار و یه کفشم واسه لباسم خریدم.

این دسته گل کوچولویی رو که میبینید، تو عروسی یکی از اقوام آقا دامادمون به دختران مجرد میدادن ^_^


وقتی اومدیم خونه، کفشا رو با لباسم پوشیدم و یه چرخ واسه مامانم زدم. وقتی داشتم جلو مادرم رژه میرفتم شنیدم که گفت: ایشالا لباس مجلس خودتو بپوشی!

من:


داشتم نماز می خوندم و مامانم تو آشپز خونه مشغول بود.

نمازمو خوندم و به حالت هیجانی بهشون گفتم که "من درس میکنم"

مامانم ←

مدیونید اگه فکر کنید که از دعای مادرم خر ذوق شده بودما

+صدای قلقلش میاد!

عجب عطری تو خونه پیچیده ^_^ دلتون نخواد :دی

+میرزا قاسمی رو به خورش بادمجون ترجیح میدم ولی بادمجونای کبابیم تموم شده و حس و حال ایستادن پای گاز رو واسه کبابی کردنشون ندارم :|


± حال و روزتون "همیشه" خوش : )

برچسب: عروسی,خورش,بادمجون, نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 5:06

صفحه بندی