ایستگاه توقف.

متن مرتبط با «بزرگترامون» در سایت ایستگاه توقف. نوشته شده است

کاشکی می شد برای بزرگترامون قصرای طلا می ساختیم مثِ آب چشمه ها آیینه هاشو صاف و پر جلا می ساختیم ابر فتنه وقتی سنگ غم می بارید ، سینه مونو سپر بلا می ساختیم*

  • نیلوبلاگ

    تو این چند روزی که خونه خاله جان می رفتیم، راهمونو به سمت پارک نزدیک خونه شون کج می کردیم و از بین دار و درخت و پیر مردای مهربونی عبور می کردیم که با هر بار دیدن صورت پیر و چروکیده شون لبخندی به لب داشتن که هیییچ وقت اون نگاه ها و لبخنداشونو فراموش...

    ادامه مطلب